بیا به یمن همین چشمهای پف کرده
که اشکهای مرا تا همیشه تف کرده
به دستهای بدون دوا و کوکائین
به آن خدای عتیق و شکسته ی بی دین
به حرمت نگران بودنم کنار کیوسک
و خاطرات مشقت نمای چن(د)تا سوسک
شنیده ای که تو را از ستاره قاپیدم
شنیده ای که بدون تو خواب بد دیدم
شنیده ای که مرا با دو سطل بوی عرق 
گرفته اند برای حقوق یک ناحق
و تا که از تو نگویم زبان من له شد
و شعر ها که مجازی نبوده ان(د) ...لابد
کنار بهمن سرکوب لای در مانده
کسی مرا به جهان بدون تو خوانده
بمیر ،دم نزن از هر چی بی موالاتیست
قبول کن که تمام جهانمان جانیست
ستاره باش در این ابرهای پنهانی
گمان ببر که خدایی ...خدای زندانی!
و لال شو بگذار هر چه هست بی پژواک
سوار ون بشود بی کلاه، بدون ساک
سوار ون بشود توی یک ده ساکت
سوار ون بشود گم شود و بعد اُوه... شت
مزار با دو عدد خواب بسته ی باران
مزار با هیجانهای یک شب بیجان
مزار با دودلی های ترس بی خانه
!مزار با دو گلوله به کله و چانه
بیا یه یمن همین چشمهای پف کرده
بیا به یمن همین مرگ ادم مرده
اگر چه لال و یا گم ولی بمان... شاعر
کنار خاک و جسد های زیر یک لودر
چمران احمدی