باران گرفت  و باز پر از عقده های شوم

من را شکنجه میدهد آبان... بدون تو

دارم هوای رفتنت  را صرف میکنم

با هق هقم کنار خیابان... بدون تو

گویا همه  بدون غرض ضربه می زنند

بر شانه ام که هی چه شده ؟ هان؟... بدون تو

یک زن که از کنار  من اهسته میگذشت

فهمید گریه کرده ام الان... بدون تو

یک ترمز و نگاه پر از بهت و بعد هم

فحشی که میشنیدم از پیکان... بدون تو

تو قهر کرده ای و پس از این... نبودنت

من را کلافه میکند تهران... بدون تو

این شعر عاشقانه مرا دار میزند

حالا که بند آمده باران... بدون تو

(چمران احمدی)