دختر

بغض ها را توی لیوان های آبم گاه گاه
با دو کپسول سیاه از قرصهایم میخورم
خنده ات در عکسهای گوشی ام جا مانده است
بی صدا میخندی و ...از خنده هایت دلخورم
ساعت دیواری کنج اتاق خانه را
هر شب از سمساری شش  کوچه بالا میخرم
با فرار از مرزهای ساکت و سیگاری ام
از تو از الکل از این کابوسها دل میبرم
باز هم میخواهی از من« دوستت دارم» ولی
از دروغ  «دوستت دارم عزیزم ها»  پرم
روبرو ته مانده ای  از رد پاهای تو نیست
دست بردارم از این ته مانده ها سنگینترم
بعد از این با آن خدای تو مسجدها برو
گور بابای مسلمان بودنت ... من کافرم!
خوش قد وبالا ،نگین داغ دیدنهای  من 
پیرمردم کرده ای با غصه هایت ...دخترم!!!
چمران احمدی

عید

دختری با نگاه تو در تو
دختری از قبیله ی مرداد
هُرم دستای خستشو یک شب
به خدایی که رفته پس میداد

 

لای شعر و شکنجه ها میخواست
مردنش را کمی نفس بکشه
همه را توی دفترش تنها
همه را شکل هیچ کس بکشه

 

سادگی هاشو جا نمیذاره
ته قلبش هنوز یه جا گیره
هنوزم آخر خیالاتش
پره از خنده با یه تصویره

 

هنوزم خونه ها رو میشناسه
جای درد و دلاش خیابونه
هنوز از ادمای هرزه ی شهر
توی هر خونه ای دلش خونه

 

گاهی وقتا فقط میخواد گم شه
توی این باور پر از جسدش
حالش از ادما به هم خورده
ادمای دقیقه ی نودش

 

یه دل سیر گریه کم داره
با یه کم شونه ی زمین خورده
باز هم یاد خنده هاش افتاد
خنده های توهمی مرده

 

داره کم کم خودش رو میبینه
بی اراده میون کابوسش
مردی از اونور فراموشی
داره بوق میزنه اتوبوسش

 

حال تنهایی شبش بد نیست
داره انگار خدا رو میبینه
همه با هم دارن میان پیشش
هر کی دیدش که زیر ماشینه

 
 

دختری با نگاه تو در تو 
دختری از قبیله ی مرداد
توی آغوش سرد آدمها
لحظه ای بعد عید... جون میداد
چمران احمدی