هیس

بیا سکوت کنیم و ادامه هم ندهیم
دهان ما پر از الفاظ پوچ و دل مردست
و درد میکند این خنده ی زبان بسته
که هاج و واج درون لبم ترک خوردست
 
بیا کنار همین چرک های جا مانده
که تن شده به تمام هواسمان در تخت
نگاه آینه را  توی حوض برداریم
دعا کنیم برای دو شاعر بدبخت
 
دعا کنیم اگر دستشان جدا شد و رفت
حریم خستگی بغض های هم باشند
دعا کنیم فقط سهم عاشقی ها را
برای هم بگذارند اگرچه کم باشند
 
تو را و دست تو را عاشقانه میبوسم
به یمن خاطره هایی که در سرم دارم
اگر چه دغدغه ی عشق را نفهمیدی
اگر چه از همه ی شاعران طلبکارم
 
اگرچه دست مرا تا ستاره ها بردی
درست توی همین شهر و کوچه ی پشتی
اگرچه با دو سه خط شعر بی پدر مادر
تمام ثانیه های شب مرا کشتی
 
بخواب عاقبت شعر تلخ و دلگیرم
بخواب خالق بیداری شبانه  نویس
نفس کشیده ام از تو تمام شب ها را
!!!خیال دم شده در دود قهوه ی من ...هیس
چمران احمدی

 

مثنوی

بیا به یمن همین چشمهای پف کرده
که اشکهای مرا تا همیشه تف کرده
به دستهای بدون دوا و کوکائین
به آن خدای عتیق و شکسته ی بی دین
به حرمت نگران بودنم کنار کیوسک
و خاطرات مشقت نمای چن(د)تا سوسک
شنیده ای که تو را از ستاره قاپیدم
شنیده ای که بدون تو خواب بد دیدم
شنیده ای که مرا با دو سطل بوی عرق 
گرفته اند برای حقوق یک ناحق
و تا که از تو نگویم زبان من له شد
و شعر ها که مجازی نبوده ان(د) ...لابد
کنار بهمن سرکوب لای در مانده
کسی مرا به جهان بدون تو خوانده
بمیر ،دم نزن از هر چی بی موالاتیست
قبول کن که تمام جهانمان جانیست
ستاره باش در این ابرهای پنهانی
گمان ببر که خدایی ...خدای زندانی!
و لال شو بگذار هر چه هست بی پژواک
سوار ون بشود بی کلاه، بدون ساک
سوار ون بشود توی یک ده ساکت
سوار ون بشود گم شود و بعد اُوه... شت
مزار با دو عدد خواب بسته ی باران
مزار با هیجانهای یک شب بیجان
مزار با دودلی های ترس بی خانه
!مزار با دو گلوله به کله و چانه
بیا یه یمن همین چشمهای پف کرده
بیا به یمن همین مرگ ادم مرده
اگر چه لال و یا گم ولی بمان... شاعر
کنار خاک و جسد های زیر یک لودر
چمران احمدی